ذوالقرنين يا كوروش كبير
خداوند در قرآن كريم از شخصيتي ملقب به « ذوالقرنين » ياد كرده است كه البته در مورد نام واقعي اين فرد , ميان مفسران و محققان اختلاف است. گرچه اكثر مفسران قرآن بي آنكه دليل قانع كننده اي ارائه دهند مدعي هستند كه مقصود قرآن از ذوالقرنين , اسكندر مقدوني بوده است. ولي مولانا ابوكلام آزاد – وزير فرهنگ هند در دولت مهاتما گاندي - در كتاب فوق العاده مفيدي كه تحت عنوان « ذوالقرنين يا كوروش كبير » نگاشته است و دكتر ابراهيم باستاني پاريزي آنرا به فارسي برگردانده است , با برهان هايي انكار ناپذير اثبات مي كند كه تنها كسي كه ميتواند مقصود قرآن از « ذوالقرنين » باشد كوروش كبير است ولاغير. ظاهراً دكتر باستاني پاريزي در هنگام ترجمه ي اين كتاب , نسخه اي از آن را در اختيار موسسه ي دهخدا قرار داده اند و آنان نيز عيناً در لغتنامه وارد كرده اند ولي به گفته ي آقاي باستاني , گويا كم لطفي كرده اند و نام مترجم را از قلم انداخته اند! به هر روي آنچه مي خوانيد خلاصه اي است از آن مطلب :
هويت « ذوالقرنين » مذكور در قرآن بحثي است نفيس و مهم درباره ي يكي از مسائل تاريخي دشوار كه محققان قديم و جديد در آن متحير بوده اند. در قرآن كريم ذكر پادشاهي باستاني موسوم به ذي القرنين آمده است. اين پادشاه كه بوده و در كجا ظهور كرده و چرا بدين لقب شگفت انگيز ملقب شده است؟ آيا براستي پادشاهي كه بدين لقب ناميده شده وجود داشته است يا كلمه خرافي و يكي از اساطير اولين است ؟ اين مسائل و بسياري از پرسشهاي ديگر پيرامون اين مسئله هست و در طي قرون و اعصار گذشته خاطر دانشمندان و محققان را به خود مشغول كرده است. ليكن هيچ پاسخ مقنعي بدان نداده اند. اما بحثي كه ما به نشر آن آغاز كرده ايم مي پنداريم اين مشكل را به طور قطع حل كرده و پرده از هويت ذي القرنين برداشته و به همه ي پرسشهاي وابسته بدان پاسخ داده است.
در سوره ي كهف ضمن چند آيه نام شخصي از تاريخ قديم آمده است كه وي به ذي القرنين ملقب است و آن آيات اين است : « و يسبلونك عن ذي القرنين قل سأتلوا عليكم منه ذكراً. انا مكنا له في الارض و آتيناه من كل شيء سببا. فاتبع سببا حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمثة و وجد عندها قوما. قلنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا. قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يردالي ربه فيعذبه عذابا نكراً و اما من آمن و عمل صالحاً فله جزاء الحسني و سنقول له من امرنا يسراً ثم اتبع سببا حتي اذا بلغ مظلع الشمس وجده تطلع علي قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً. كذلك و قد احطنا بما لديه خبراً. ثم اتبع سببا. حتي اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوماً لايكادون يفقهون قولاً. قالوا يا ذاالقرنين ان يأجوج و مأجوج مفسدون في الارض فهل نجعل لك خرجا علي ان تجعل بيننا و بينهم سداً. قال ما مكني فيه ربي خير فاعينوني بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما. آتوني زبر الحديد حتي اذا ساوي بين الصدفين ,. قال انفخوا حتي اذا جعله ناراً قال آتوني افرغ عليه قطرا. فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقباً. قال هذا رحمة من ربي فاذا جاء وعد ربي جعله دكاء وكان وعد ربي حقاً »
شأن نزول اين آيات و بعض روايات ؛
ظاهر اسلوب آيات اين است كه از نبي ( ص ) از ذوالقرنين سؤال شده است و اين آيات در پاسخ سوال آمده است. ترمذي و نسائي و امام احمد در مسند خود روايت كرده اند كه قريش به اشاره ي علماي يهود اموري از پيغمبر پرسيدند كه يكي از آنها مسئله ي ذوالقرنين بود و گفتند : اين مرد كيست كه و اعمال او چه بوده است و قرطبي از اسدي روايت كند كه يهود گفتند ما را از پيغمبري خبر ده كه خدا نام او را در تورات نياورده بجز در يك جاي. پيغامبر پرسيد آن كيست ؟ گفتند ذوالقرنين. ابن حرير و ابن كثير و سيوطي نيز در تفاسير خود رواياتي آورده اند.
خصايص ذوالقرنين در قرآن
خلاصه آنچه در آيات از خصايص ذوالقرنين آمده اين است :
1 - مردي را كه از پيغمبر پرسيدند ذوالقرنين نام داشته يعني اين نام يا لقب را قرآن از خود وضع نكرده بلكه آنان كه در باره ي وي پرسيدند اين نام را بر او اطلاق كردند و از اين روي فرموده است « ويسبلونك عن ذي القرنين »
2 – خداي او را ملك بخشيده و اسباب فرمانروايي و غلبه براي او مهيا كرده است.
3 – اعمال بزرگي را كه وي در جنگهاي عظيم خويش انجام داده اين سه امر است ؛ اول غربي - از بلاد خود به سوي مغرب متوجه گرديد و تا جايگاهي كه نزد او حد مغروب به شمار مي رفت رسيده و در آنجا خورشيد را بدانسان يافته كه گويي در چشمه اي فرو مي رود. دوم شرقي - و همچنان پيش رفته است تا به سرزميني رسيده كه آبادان نبوده و در آن قبايل بدوي سكونت داشته اند. سوم , به جايگاهي رسيده است كه در آن تنگناي كوهي بوده است و از پشت كوه گروهي موسوم به ياجوج و ماجوج ساكن بوده اند كه بر اهالي اين سرزمين از هر سو مي تاختند و به غارت مي پرداختند و آنان مردمي وحشي و محروم از مدنيت و خرد بوده اند.
4- پادشاه در تگناي كوه براي حفظ مردم از دستبرد و غارت ياجوج و ماجوج سدي بنيان نهاد.
5 – اين سد تنها از سنگ و آجر ساخته نشد بلكه در آن آهن و مس نيز به كار رفت از اين روي سدي بلند برآمد بدانسان كه غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند.
6 – اين پادشاه به خداي و به آخرت ايمان داشت.
7 – پادشاهي دادگر بود و نسبت به رعيت عطوفت داشت , و هنگام كشورگشايي و غلبه قتل و كينه ورزي را اجزات نمي داد از اين رو زماني كه بر قومي در غرب چيره شد پنداشتند كه او هم مانند ديگر كشورگشايان خونريزي آغاز خواهد كرد ولي او بدين كار دست نبرد بلكه به آنان گفت : هيچ گونه بيمي پاكان شما در دل راه ندهند و هر يك از شما كه عملي نيكو كند پاداش آنرا خواهد ديد. با آنكه آن قوم بي ياور و دادرسي در چنگال قدرت او بودند با ايشان شفقت كرد وبه دادگري و نيكوكاري دل آنان را بدست آورد.
8 – به مال آزمند نبود زيرا هنگامي كه براي پي افكندن سد , مردم خواستند به گردآوري مال پردازند از قبول آن امتناع كرد و گفت آنچه را خداي به من ارزاني داشته مرا از اموال شما بي نياز مي ند ليكن مرا به قوت بازو ياري دهيد تا براي شما سدي آهنين بسازم
حيرت مفسران
پس آن شخصيت تاريخي كه اعمال و صفات او اين است همين ذوالقرنين است ولي اين مرد كيست و چه وقت و در كجا بوده است ؟ نخستين مسئله اي كه خاطر مفسرين را به خود مشغول كرده نام يا لقب اين مرد است. چه انساني كه قرن يا قروني داشته باشد در تاريخ ديده نشده است از اين رو به حيرت فرو رفته اند و در تفسير آن علي العميا دچار اشتباهاتي شده و آرائي مختلف داده اند. بعضي گفته اند كه « قرن » در معناي لغوي آن استعمال نشده بكه بدان زمان اراده شده است از اين ر كه اين پادشاه دير زماني فرمانروايي كرده و فتوحات وي تا دو قرن كشيده است و از آن به ذوالقرنين ملقب شده است. آنگاه در تحديد مدت قرن هم اختلافاتي بيهوده به ميان آورده اند. بعضي 3 سال و گروهي 25 سال و دسته اي 10 سال گفته اند و ابن جرير طيري در تفسير خود آثار صدر اول را در اين موضوع گرد كرده است وليكن اين امر نيز هويت ذوالقرنين را روشن نكرده است و موضوع بحث ابن جرير اين است كه آيا ذوالقرنين نبي است يا غير نبي , فرشته است يا بشر و ليكن از مجموع فراهم آورده هاي او معلوم مي شود كه ذوالقرنين در عهدي بسيار كهن ميزيسته است چنانكه روايات گفته اند كه با ابراهيم (ع ) هم عصر بوده است و از پيغمبران به شمار ميرفته و هم بخاري او را با انبياي قديم ذكر كرده و نام او را بر ابراهيم مقدم داشته است و ظاهراً معتقد است كه ذوالقرنين اندكي پيش از ابراهيم يا در عصر او بوده است. پس از پيداش طرق بحث و انتقادات تاريخي اذهان بعض از محققين متوجه يمن شد و پنداشته اند همچنان كه در اسماء ملوك حمير نظير « ذوالمنار و ذولاذغار » هست بعيد نيست پادشاهي يمني نيز وجود داشته است كه نامش ذوالقرنين بوده است چنانكه ابوريحان بيروني در آثارالباقيه نيز بر اين عقيده رفته و ابن خلدون هم متابعت او كرده است ليكن اين نظريه بر فرض غلط است و به هيچ دليل تاريخي متكي نيست بلكه با كليت قرائن و شواهد مخالف است. چه اولاً مي بينيم كه آثار سلف اجماع دارند بر اين كه سوال كنندگان از پيغمبر ( ص ) يهودي بوده اند و يا قريش به اشاره ي يهوديان و هيچ سببي وجود ندارد كه يهود را به شناختن پادشاهي يمني وادارد و تا آن حد آنرا بدان دلبسته كند كه يا خود آنرا از پيغمبر بپرسند ويا قريش را وادار به پرسش كنند و ثانياً اگر فرض كنيم كه قريش مكه از پيش خود و بي اشاره ي يهود به سوال پرداخته اند بدان سبب كه احوال شاهان حمير نزد آنان معروف بوده باز هم اين فرض به هيچ روي ما را قانع نمي كند زير اگر امر چنين بود در روايات و اساطير عرب يا در احاديث صحابه و تابعين ناچار اثري يا ذكري در اين باب يافت مي شد در صورتي كه در اين خصوص هيچ گونه نشانه و علامتي بطور قطع نيست. گذشته از اين بعيد نيست كه قصد سوال كنندگان تعجيز پيامبر بوده است و يقين داشته اند كه از ابناء وطن او خبري به وي نخواهد رسيد و ناچار از پاسخ عاجز خواهد آمد. و اگر ذوالقرنين مردي از عرب بود و اهل حجاز از او آگاهي داشند البته پيغمبر آنچه مي دانستند مي گفتند و خبر مي دادند و حتماً دليلي براي پرسش از چيزي كه نزد وي معروف باشد نبوده است. و اما مسئله حقيقي كه ما در جستجوي آنيم , اين است كه آيا خصايص و اعمالي را كه قرآن براي ذوالقرنين ذكر كرده است بر يك پادشاه يمني تطبيق مي كند يا نه ؟ قرآن براي وي فتوحي در غرب و فتوحي در شرق و ساختن سدي آهنين كه مانع تهاجم ياجوج و ماجوج است ذكر مي كند ولي تا كنون سندي تاريخي بر وجود چنين پادشاه حمير كه شرق وغرب را فاتحانه در هم نورديده و سدي آهنين بدانسان كه در قرآن ذكر شده پي افكنده باشد يافت نشده است. ملقب بودن بعض شاهان يمن به « ذو » در اين موضوع چيزي نيست و همچنين متشبث شدن به سد مأرب در اين امر باز بي حاصل است. چه بيان نشده است كه اين سد براي منع تهاجم قومي بنا نهاده شده باشد و همچنين گفته نشده كه در بناي آن الواحي از آهن به كار رفته است. گذشته از اين قرآن به سد مأرب در موضوع ديگر اشاره كرده است و هيچگونه مشابهتي ميان سد مأرب قرآن و سد ذوالقرنين قرآن وجود ندارد.
آنگاه طبقه اي از صاحبان نظر بدين رفتند كه اسكندر مقدوني كه به جهانداري و كشورگشايي ها در شرق و غرب مشتهر است همين ذوالقرنين است. و طاهراً شيخ ابوعلي سينا اول كس است كه در كتاب شفا بر اين طريق رفته است و در بيان مناقب ارسطو گفته است ؛ او معلم اسكندر كه قرآن وي را ذوالقرنين ناميده و بر ايمان و سلوك قويم او ثنا گفته است. و امام فخرالدين رازي نيز ابن سينا را در اين راي پيروي كرده و در تفسير شهير خو دبنا بر شييوه ي مخصوص خويش هر انچه را مخالف اين راي بوده نيز آورده است ولي وي مبتني بر همان شيوه با آوردن پاسخ هاي واهي به راي ابن سينا قناعت كرده است. در صورتي كه به هيچ وجه نمي توان قائل شد كه اسكندر مقدوني همان ذوالقرنين است كه قرآن ذكر او را آورده است. و گفته نشده كه فتوحات اسكندر مقدوني در شرق و غرب بوده و همچنين وي در تمام دوران زندگي خود سدي نساخته. به علاوه ما مي توانيم بطور قطع حكم كنيم كه وي به خدا ايمان نداشته و با ملتهاي مغلوب مهربان و دادگر نبوده است. تاريخ زندگي اين پادشاه مقدوني تدوين شده و هيچگونه شباهتي ميان احوال او و حالات ذي القرنين قرآن يافت نمي شود و بالاتر از همه اين كه هيچگونه سببي نيست كه ملقب بودن وي را به ذوالقرنين تجويز كند. حتي امام رازي نيز با همه ي تفنني كه در ايجاد نكات دارد از اثبات اين امر عاجز مانده است
تاريخ ملي يهود و تصور شخصيت ذي القرنين
خلاصه آنكه مفسران در تحقيقات خود از ذوالقرنين به نتيجه اي اقناع كننده نرسيده اند و قدماي آنان در صدد تحقيق برنيامده و متأخرين نيز كه بدان همت گماشته اند به جز شكست و عجز بهره اي نبرده اند. و نبايد در شگفت شد , چه راهي را كه مفسران پيموده اند به خطا بوده است. روايات تصريح دارد كه سؤال از جانب يهود بوده است و در اين صورت سزاوار چنين بود كه محققان امر به اسفار يهود مراجعه كنند و بجويند كه آيا در آنها چيزي يافت مي شود كه شخصيت ذوالقرنين را روشني بخشد. اگر آنان بدين طريقه توجه مي كردند حقيقت را در مي يافتند.
سفر دانيال و رؤياي او
در كتاب عهد عتيق سفري است كه آنرا به دانيال نبي نسبت داده اند و در آن بعض اعمال دانيال را ذكر كرده و آنچه را در رويا بر وي كشف شده به هنگام اسارت يهود در بابل نيز آورده اند. اين عهد اسارت , عهد ابتلاي عظيم قوم يهود است چه بلاد ايشان به تصرف ديگران درآمده و قوميت آنان به مذلت گرائيده است و هيكل مقدس ايشان خراب شده. پس در اندوه و نوميدي بزرگي بوده اند و نمي دانستند چگونه و چه وقت اسارت آنان به آزادي و اندوه ايشان به شادماني و مرگ ملي آنان به زندگي نوين مبدل خواهد شد. سفر مذكرو به ما مي گويد كه نزديك اين روزگار سياه دانيال نبي ظهور كرده است و به سبب نبوت عجيب و حكمت بالغه ي خود نزد ملوك بابل به حسن قبول تقرب يافته است. آنگاه به وي انس گرفته و او را گرامي داشته اند و پايه اش را برتر از ساحران و منجمان شمرده اند. دانيال را در سال سوم جلوس ملك بيلش صر ( بالتازار ) رويائي دست داد كه براي او حوادثي را كشف كرد در باب هشتم كتاب چنين آمده است :
در سال سوم سلطنت بلشصر ملك به من كه دانيالم رؤيايي مرئي شد بعد از رؤيائي كه از اين پيش به من مرئي شده بود و در رويا ديدم و هنگام ديدنم چنين شد كه من در قصر شوشان كه در كشور عيلام است بودم و در خواب ديدم كه نزد نهر اولايم و چشمان خود را برداشته نگريستم و اينك قوچي در برابر آن نهر مي ايستاد كه صاحب دو شاخ بود و شاخهايش بلند اما يكي از ديگري بلندتر و بلندترين آخراً برآمد و آن قوچ را به سمت مغربي و شمالي و جنوبي شاخ زنان ديدم و هيچ حيواني در برابرش مقاومت نتوانست كرد و از اين كه احدي نبود كه از دستش رهائي بدهد. لهذا موافق راي خد عمل مي نمود و بزرگ مي شد و حيني كه متفكر بودم اينك بز نري از مغرب بر روي تمامي زمين مي آمد كه زمين را مس نمينمود و آن بز را شاخ خوش منظري در ميان چشمانش بود , و به آن قوچ صاحب شاخي كه در برابر آن نهر ايستاده ديدم مي آمد و بغيط قوتش بر او مي دويد. و او را ديدم كه به نزد آن قوچ رسيد و بر او با شدت غضب آور شده وي را زد و هر دو اخش را شكست و از اينكه در قوچ طاقت ايستادن در برابرش نبود وي را بر زمين انداخته پايمالش كرد و كسي نبود كه آن قوچ را از دستش رهائي دهد.( سفر دانيال 8 ؛ 1 )
آنگاه كتاب مذكور از زبان دانيال مي آورد كه ملك جبرئيل بر او ظاهر شد و روياي وي را بدينسان تشريح كرد ؛ قوچ صاحب دو شاخي را كه ديدي ملوك مادي و فارس است و بز نر مو دار پادشاه يونان است و شاخ بزرگي كه در ميان چشمانش ميباشد ملك اولين است. ( سفر دانيال 8 ؛ 20 )
اين رويا يا نبوت دو كشور مادا ( ميديا ) و پارس را به دو شاخ تشبيح كرده و چون دو كشور در آينده ي نزديكي متحد شدند و كشور واحدي را تشكيل دادند شخصيت ملك آن دو در قوچ ذوالرنين ممثل شده است. آنگاه كسي كه اين قوچ دو شاخ ( ذوالقرنين ) را مي كشد و بر سراسر زمين تسلط مي يابد , وي تكشاخدار يونان , يعني اسكندر مقدوني است , چه اسكندر بر داريوش شاهنشاه مادا و پارس بتاخت و بدان سبب سيادت سلسله ي هخامنشي يا كشور كياني براي هميشه از ميان رفت. از نكاتي كه در اين بابل شايسته ذكر است اين است كه كلمه ي ( قرن ) در هر دو لغت عربي و عبري مشترك است. زير در سفر دانيال عبري قوچ به چيزي وصف شده كه معني آن به عربي ( له قرنان ) است يعني او ذوالقرنين بوده است. در روياي دانيال براي يهود مژده اي بود به اين كه پايان اسارت آنان در بابل و آغاز زندگي نوين آنها وابسته به قيام اين كشور ذات القرنين است. يعني پادشاه مادا و پارس كشور بابل را دگرگونه مي سازد و برآن غلبه مي كند و يهوديان را از اسارت آنها رهايي مي بخشد. و اين همان پادشاهي است كه خداي او را براي اعانت و رعايت يهود برگزيده است. وي مأمور است كه مجدداً بيت المقدس را تعمير كند و ملت بني اسرائيل را كه پراكنده شده اند بار ديگر تحت رعايت خود گرد آورد. پس از چند سال از اين پيش گويي پادشاه كوروش كه يونانيان او را (( سائرس )) و يهود (( خورس)) مي نامند ظهور كرد و دو كشور ماد و پارس را متحد ساخت و از آن دو كشور سلطنت بزرگي ايجاد كرد. آنگاه به بابل هجوم برد و بي رنج بر آن مستولي شد. دانيال در روياي خود ديد كه قوچ دو شاخ به دو شاخش غرب و شرق و جنوب را شاخ مي زند , يعني به پيروزي هاي درخشاني در جهات سه گانه نائل مي شود. كار كوروش نيز چنين بود. چه پيروزي هاي نخستين وي در غرب و دومين در شرق و سومين جنوب , يعني بابل بود. همچنين غيبگويي برهائي يهود و ظهور درخشندگي در كار ايشان صدق پيدا كرد , چه كوروش پس فتح بابل آنان را از اسارت آزاد كرد و اجازه بازگشت به فلسطين و بناي مجدد هيكل به ايشان ارزاني داشت. جانشينان كوروش از شاهنشاهان ماد و پارس نيز به همان راه كوروش رفتند و همواره از يهود حمايت كردند و ايشان را مورد لطف و مهر قرار دادند
پيشگويي هاي يشعيا و يرميا :
در تورات پيشگويي هاي ديگري هم درباره ي موضوعي كه تحقيق مي كنيم در دو سفر ديگر به جز سفر دانيال هست و آن دو سفر عبارت است از سفر نبي يشعياه و سفر نبي يرمياه. در سف نخستين ( يشعياه ) نام كوروش را به عينه مي بينيم هر چند در زبان عبري ( خورش ) تلفظ مي شود. يهوديان معتقدند كه كتاب يشعياه 160 سال پيش از كوروش و كتاب يرمياه 60 سال پيش از كوروش تأليف شده است. و در كتاب عزرا تفصيل كاملي در اين معني مي يابيم. در آنجا آمده است كه اين پيشگويي هاي دانيال به گوش كوروش رسيده و آنگاه كه بابل را فتح كرد و بدين سبب بي نهايت زير تاثير آن قرار گرفت و در نتيجه به حمايت يهود قيام كرد و آنان را آزادي بخشيد و به تجديد ساختمان و هيكل فرمان داد. و كتاب يشعياه اولاً از ويران شدن اورشليم به دست بابليان خبر مي دهد و آنگاه بشارت تجديد آباداني آن را اعلام مي كند و در اين خصوص ( خورس ) يعني پادشاه كوروش را نام مي برد و مي گويد : رهاننده تو خداوندي كه ترا در رحم مصور ساخت چنين مي فرمايد ؛ به اورشليم مي فرمايد كه معمور و به شهرهاي يهوداء كه بنا كرده خواهيد شد و خرابي هايش را قائم خواهم كرد. ( فصل 44 – 25 و 26 سفر اشعياء ) آنگاه در خصوص كوروش مي فرمايد كه شبان من اوست و تمامي مشيتم را به اتمام رسانيده به اورشليم خواهد گفت كه بنا كرده خواهي شد و به هيكل كه اساست مبتني كرده خواهد شد ( فصل 44 – 28 سفر اشعياه – 1 ) خداوند در حق « مسيح خود » كوروش مي فرمايد ؛ چون كه من او را به قصد اين كه طوائف از حضورش مغلوب شوند به دست راستش گرفتم پس كمرگاه ملوك را حل كرده و درهاي دو مصراعي را پيش رويش مفتوح خواهم كرد كه دروازه ها بسته نگردند.من در پيشاپيشت رفته , پشته ها را هموار مي سازم و درهاي برنجين را شكسته پشت بندهاي آهنين را پاره پاره مي نمايم. خزينه هاي ظلمت و دفينه هاي مستور به تو مي دهم تا كه بداني من كه تو را به اسمت مي خوانم خداوند و خداي اسرائيلم. به ياس خاطر بنده ي خود يعقوب و برگزيده ي اسرائيل تو را به اسمت خواندم ترا لقب گذاشتم اگر چه مرا ندانستي. ( فصل 45 – 1 تا 4 اشعياه). در جاي ديگر كتاب , كوروش را به عقاب شرق تشبيه كرده و گفته است ؛ كه آخر را از ابتدا و چيزهايي كه از ايام قديم واقع نشدند اعلام نموده مي گويم كه تدبير من اثبات خواهد شد و تمام مشيت خود را به جا خواهم آورد. مرغ درنده از مشرق و مرد تدبير مرا از مكان بعيد مي خوانم. هم گفتم و هم به عمل خواهم آورد و آن را مراد كردم و هم به جا خواهم آورد. ( سفر اشعياه – فصل 46 – 10- 11 ) و همچنين در كتاب يرمياه مي خوانيم ؛ در ميان طوايف بيان كرده بشنوانيد و علم را بر پا نموده اصغا كنيد و اخفا ننموده بگوييد كه بابل مسخر شد. به يل شرمنده و مردوك شكسته بتهايش خجل و اصنافش منكسر گرديده اند. زيرا كه بر او از طرف شمال قومي بر مي آمد كه زمينش را به حدي ويران مي گرداند كه احدي در آن ساكن نخواهد ماند و از انسان و بهائم كوچيده خواهند رفت ( سفر يرمياه – فصل 50 – 1 و 2 ) اين سفر نيز همچنان اسارت و پراكندگي آنان را پيشگويي مي كند آنگاه تجديد آباداني اورشليم را مژده مي دهد و مي گويد ؛ يقول الرب لما تكمل سبعون سنة علي اسر بابل , آتي اليكم . اذا ذاك تدعونني فاجيبكم , تشدوني فئجدوني افك القيد عنكم و اعود بكم الي اوطانكم ( 39 , 1 ) از اين همه نصوص اسفار يهودي آشكار مي شود كه مقصود از (( ذي القرنين )) كوروش پادشاه بوده است زيرا وي در روياي دانيال نبي به قوچ دوشاخ ( ذي القرنين ) تشبيه شده و شخصيت كوروش پادشاه در عقيده ي يهود پايگاه بزرگي را حائز شده اشت. روش جديدي براي نقد عهد عتيق و زمان تأليف اسفار يشعياه و يرمياه و دانيال , نتايج اسلوب نقد عهد عتيق كه در قرن 19 به نام (نقد اعلي ) آغاز گرديد و دانشمندان آلمان به بهره وافري از كاميابي در آن نائل گرديدند تدوين شده است. و همچنين تحقيقات دانشمندان قرن بيستم هم بدان ضميمه شده است , تحقيقات و نتايج آنها درباره ي پيشگوييهاي اسفار سه گانه و زمان تدوين هر يك به بحث زيرين منتهي مي شود ؛
مواضيع و لغت تمام محتويات كتابي كه به يشعياه نبي نسبت داده شده مي رساند كه آن كتاب تاليف سه تن از مولفان است كه در سه زمان مختلف پديد آمده اند , كتاب مزبور از باب اول تا باب 39 تاليف يك تن و از باب 40 تا آيه 13 از باب 55 تاليف دومي و بقيه ي كتاب را مولف سومي فراهم آورده است ؛ و براي تسهيل مراجعه در تحقيقات انتقادي بدينسان مصطلح كرده اند كه مي گويند يشعياه اول و يشعياه دوم و يشعياه سوم ؛ و اين راي را پذيرفته اند كه يشعياه اول در عهدي بوده است كه يهود آنرا روايت مي كردند يعني 160 سال پيش از كوروش پادشاه و اما يشعياه دوم كه ظهور كوروش را پيشگويي كرده در روزگار اسارت بابل بوجود آمده چنانكه اين امر از گفته هايي كه مشعر به محيطي به جز محيط صاحب اول است آشكار است. ولي عهد كلام يشعياه سوم پس از زمان يشعياه دوم است. او محيطها و حالاتي را مي آورد كه بار نظير آنچه مقدم است اختلاف دارد. چه پيشگوييهاي مربوط به غارت نبوخد نصر و اسارت يهود به بابل و ظهور كوروش را در كلام يشعياه دوم مي بينيم در صورتي كه در واقع در اين عهد زندگي مي كرده است و نمي توان كلام او را به يشعياه اول نسبت داد. مولف به حوادث زمان خود و آنچه پيش از زمان وي بوده رنگ قدمت داده و كلامش را به يشعياه اول نسبت كرده است تا مردم توهم كنند كه كلام وي سخني قديمي است و 160 سال بر آن گذشته است. محققان مي گويند بزرگترين دليل بر اختلاف شخصيت هاي مولفين , همان اختلاف فكري و تباين آميختگي تصوري است كه در كتاب وجود دارد. زيرا يهود از نخستين روزگار خداي را مانند يك خداي قبايلي به تخيل آوردند و معبد او را معبدي قبايلي فرض كردند از اين رو يهوا خداي اسرائيل قبايلي و ايلي بود و به هيچ پيوندي با شعوب قبايل ديگر نمي پيوست. ولي ما در كتاب يشعياه براي نخستين بار يك نوع تصور خداي نويني مي يابيم , تصور خداي عامي براي همه ي بشر و مي بينيم كه هيكل اسرائيلي در اورشليم از معبد قبائلي به معبد عامي براي ساير ملل منتقل مي شود. اين تصور نوين همانا تصوري است كه مخصوص يشعياه سوم است. زيرا محيطي كه مساعد و لازم براي ايجاد چنين تصوري باشد در زمان يشعياه اول وجود نداشت. همچنين پيشگوييهاي سفر يرمياه در باره ي پايان يافتن اسارت بابل و تجديد آباداني هيكل , به عقيده ي محققان 60 سال پيش از ظهور حوادث نبوده بلكه مي گويند پس از آزادي از اسارت بابل و تعمير مجدد هيكل آنها را نوشته و به كتاب ملحق كرده اند. اما در كتاب منسوب به دانيال روياي ديگري نيزي آمده است كه آن را پادشاه بابل در خواب ديده و دانيال تعبير كرده است. در تعبير وي خبر صريح از ظهور اسكندر مقدوني و سقوط شاهنشاهي ايران و قيام امپراتوري روم را مشاهده مي كنيم. محققان جديد معتقدند كه در اين كتاب نيز تزوير به كار رفته , بدينسان كه تاليف آن كتاب قروني پس از آزادي يهود از بابل بوده يعني در هنگامي كه امپراتوري روم به اوج عظمت رسيده است. محققان جديد به همين اكتفا نمي كنند بلكه آنها در وجود خود دانيال نبي نيز ترديد دارند و شك كرده اند. از اين رو بعضي از آنان معتقدند كه هرگز دانيالي وجود نداشته است بلكه وي را براي بافتن اين قصه ايجاد كرده اند. بعضي ديگر به وجود وي در روزگار اسارت بابل قائلند ولي اقوالي را كه به وي نسبت داده اند نمي پذيرند و مي گويند آن اقوال بعد ها به منظور تقويت آمال يهود به آينده ي خود از راه پيشگوييها و خوارق گذشته اختراع شده است ولي آنچه را كه اكثر محققان ترجيح مي دهند اين است كه زمان تاليف اين كتابر از قرن اول پيش از ميلاد تجاوز نمي كند , بدين سبب استاد ميكس لوئر تاريخ كتاب دانيال را در فهرستي كه جهت عهد عتيق نوشته است به سال 164 قبل از ميلاد قيد كرده است
تخيل ملي يهود و انتظار ايشان براي نجات دهنده ؛
از آنچه از كتاب يشعياه نبي آورديم اين امر آشكار شد كه شخصيت پادشاه كوروش در نظر يهود مانند نجات دهنده موعودي است كه خداي او را براي آزاد كردن يهود از اسارت بابل و تجديد عمارت اورشليم فرستاده است. پس خداي گفته (( ان خورش راع لي , و هو يتم مرضاتي كلها )) و گفته است (( افعل كل ذلك لتعلم انتي انا الرب , اله اسرائيل الذي ناداك بأسمك صراحة لاجل اسرائيل , شعبه المختار )). بدينسان آشكارا مشاهده مي كنيم چنين حالتي را , حالتي كه سنخ تعقل يهود است , آنها پيوسته آرزومند بوده اند كه هنگام هر مصيبتي نجات دهنده اي پيدا خواهد شد و آنها را رهايي خواهد بخشيد. اين سنخ تعقل همان است كه سرانجام به صورت يك عقيده ي ملي درآمده و آمدن مسيح موعود را پديده آورده است. اين است كه كتاب يشعياه حتي خورس (كوروش ) را هم به صورت مسيح تصور مي كند و با نص صريح كامل در شأن وي مي گويد ( ان الله يقول في حق خورس مسيحه). زنگاني ملي يهود به موسي آغاز مي شود. وي در عصري پديد مي آمد كه يهوديان به مذلت اسارت در مصر به سر مي برند و هيچگونه اميد به زندگي ملي ارجمند و داراي رفاه نداشته اند. ولي موسي در آنان روحي نوين برانگيخت و آينده را در آنان به صورتي زيبا و دلپسند تصوير كرد و روحيه اي در آنان ايجاد كرد كه ايمان آوردند به اين كه پرودگار اسرائيل وي را براي نجات و كوچ دادن بني اسرائيل برانگيخته است و مشيت خداست كه ملت برگزيده را بر ديگر شعوب و ملل تفضيل دهد. از اين ايمان در سنخ تعقل ملي يهود دو تخيل اساسي ايجاد شد ؛
1 – معتقد شدند كه ايشان ملت برگزيده خدايند.
2 – خداوند هنگام ذلت و اسارت نجات دهنده اي خواهد فرستاد.
از تخيل اول نظريه برتري نژادي در ميان آنان به وجود آمد و از دوم نظريه ظهور نجات دهنده هنگام نزول مصائب و نوازل. پس معتقد شدند كه هر زمان بلا و دمار آنان را فراگيرد بخشايش خداي به جنبش در مي آيد و نجات دهنده ي موعودي بديشان مي فرستد كه آنان را به سلامت و رفاهيت برساند. ساول ( طالوت ) و داوود نبي نيز در چنين محيط هايي ظهور كردند كه در ملت آمال جديدي پديد آمده بود , از اين رو مي بينيم كه داوود نيز به « مسيح » ملقب شد. و شايد همين تلقب نخستين مورد استعمال كلمه ي مسيح است. از اين رو با اينگونه تقاليد ملي اجتناب ناپذير بود در آن تاريكي وحشت زاي كه در بابل يهوديان را فرو گرفته بود نور جديدي بر روزنه اميد ايشان بتابد , نوري كه ذهن يهودي را در تابندگي خود براي انتظار نجات دهنده اي جهت ايشان آماده كند. نجات و آزادي آمالي هستند كه در كلام يشعياه دوم در لباس پيشگوييها تجلي مي كنند
يشعياه دوم و دعوت كوروش براي فتح بابل ؛
روايات عهد عتيق و اخبار مورخان يوناني اجماع دارند بر اين كه مردم بابل از ستمگري پادشاه خد بيل شازار ( بالتازار ) به فغان آمدند , آنگاه مشاوره كردند و همراي شدند ك هشاهنشاه ايران كوروش را براي استيلاي بر بابل دعوت كنند. آنها از رفتار نيك اين پادشاه با اهل ليدي پس از غلبه ي وي بر كشور آنان آگاه بودند و چنان رفتاري را از آن شاهنشاه براي خود آرزو مي كردند. مورخان يوناني گفته اند كه يكي از واليان بابل « گبرياس » به كاخ كوروش گريخته و وي را در آمدن به بابل همراهي كرد. و هرودوت گويد فتح بابل به تدبير اين والي انجام گرفته است. دقت نظر محققان در پيشگويي هاي يشعياه دوم پس از مطالعه ي اين حوادث تاريخي آنان را به يك نتيجه منطقي قطعي اين وقايع رسانده است و آن اين است كه كلام يشعياه دوم از اين دو وجه بيرون نيست ؛ يا كمي پيش از فتح بابل و يا پس از آن بوده است. اگر فرض نخست را در نظر گيريم ناچار بايد اعتراف كرد كه يشعياه دوم در زمره ي مشاوره كنندگان دعوت كوروش به فتح بابل بوده يا اقلاً بر اوضاع محيط هاي سياسي زمان كاملا مطلع بوده است. پس اين قضايا را بنابر عادت مولفان اسفار رنگ پيشگويي داده و به كلام يشعياه اول الحاق كرده اند. و اگر فرض دوم را بپذيريم يعني بگوييم كه يشعياه دوم پس از فتح بوده موضوع آسان مي شود , چه گفتيم مصالح ملي اين مرد را وادار كرده است كه حوادث زمان خود را به صورت پيشگويي ها درآورد و آنها را به يشعياه اول نسبت دهد
پيشگويي هاي يهودي و شاهنشاه كوروش ؛
در سفر ديگر تورات كه به عزيز ( عزرا ) نسبت داده شده است آنچه كه پس از فتح بابل واقع شده مي يابيم . اين سفرها به ما خبر مي دهد كه رئيسان يهود پيشگوييهايي را كه يادآور شديم به كوروش عرضه داشته اند و به وي گفته اند كه پرودگار در كلام خود او را نجات دهنده ناميده و ناجي ملت برگزيده قرار داده است. اين گفته در كوروش تاثير كرده و از اين رو فرمان تجديد ساختمان هيكل صدور يافته است. در آنچه شك نيست اين است كه كوروش پس از فتح بابل و همچنين جانشينان وي بعد از او يهوديان را به مهرباني و رعايت اختصاص داده اند و بعض از يهود به گام نهادن در كاخ آنان نائل آمده اند. اين يك واقعه ي تاريخي است كه تكذيب آن ممكن نيست , گاه باشد كه بعض از آنچه در كتاب عزيز آمده خالي از صحت باشد ولي درباره ي حوادث اساسي آن بايد تسليم شد. از آن جمله معلوم است كه اسارت يهود به بال به استيلاي كوروش بر آن شهر منتهي شد و همچنين عده بسياري از يهوديان به فلسطين كوچ كردند تا در آنجا متوطن شوند و شاهنشاه كوروش آن كسي است كه به آنان اجازه ي سكونت در فلسطين و تعمير شهرهاي ويران شده را اعطا كرد و اين اجازه به وسيله ي منشورهاي شاهانه ي مخصوصي صادر شد. و باز معلوم است كه هيكل در اورشليم مجدداً ساخته شد و در آن باب او امر شاهنشاهي چندين بار صادر گرديد. احكام كوروش و داريوش و اردشير ( ارتخشثت ) در كتاب عزيز نقل شده است و بعض نوشته هاي مورخان يونان نيز آن را تاييد مي كند. به علاوه روايت ملي يهود مي گويد كه عزرا و نحيما و حجي از پيغمبران به مقام ارجمندي در دربار اردشير نائل آمده اند و آنان كساني هستند كه پادشاه را به صدور اوامر مخصوص نسبت به يهود وا داشته اند و دليل آشكاري نيست كه اين همه را انكار كند. اگر اين حوادث درست باشند بر ماست كه تحقيق كنيم چه عواملي كوروش را به رفق با يهود واداشته است و بپرسيم كه آيا همين پيشگوييها از آن عوامل نبوده اند؟ مهمترين نكته اي كه در پيشگويي هاي يهوديان مي باشد پيشگويي دانيال است كه در آن كشور متحد ماد و پارس را در شكل قوچ دوشاخ ( ذوالقرنين ) ممثل كرده است ولي سخني كه در اين پيشگويي دلالت كننده بر اسكندر مقدوني باشد بابد الحاقي باشد. اما جزء اول از آن كه متعلق به ظهور كوروش است ناچار مي بايست در آن عصر شهرت يابد و احتمال قوي مي رسد كه كوروش آنرا به حسن قبول تلقي كرده است و در صفحات بعد در باره ي مجسمه ي سنگي كوروش كه در حفريات ايران بدست آمده است سخن خواهيم راند چه آن مجسمه باقصي الغايه مطلب را روشن مي كند اما قرائن و اخبار ترديد محققان جديد را در وجود دانيال نبي تاييد نمي كند. ممكن است سفر دانيال اسطوره منحوت و اختراعي باشد ولي كلام محتوي آن لابد داراي اصلي حقيقي است. اگر كليه قصه ي دانيال را نپذيريم ناچار بايد تسليم شويم كه شخصي بدين نام پيدا شده و به سبب علم و حكمت خود در شهر بابل به كاميابي هايي نائل آمده است
علائق يهود و زرتشتيان
اينك به ناحيه مهم ديگري از بحث مي نگريم , نبايد فراموش كنيم كه كوروش از پيروان مذهب مزديسنا يعني دين زرتشت بوده است. اين امر از مسائلي است كه در علاقه ميان ايرانيان و اسرائيليان اهميت خاصي دارد. معلوم است كه مذهب بت پرستي در جهان عمومي و همه ي عالم را فراگرفته بود و فقط دو گروه از آن استثنا بودند ؛ يهود و زرتشتيان. اين دو دين از تمام وجوه و اشكال وثنيت اجتناب مي ورزيدند و در تاريخ صاحبان اين دو دين مجالي براي اعتراف به وثنيت نيست. مادامي كه مسئله بدينسان باشد معقول است كه فرض كنيم كوروش پس از غلبه بر بابل , آنگاه كه عقايد و احكام اخلاقي دين يهود به او رسيد دريافت كه تصورات ديني آنان بسيار به تصورات ديني وي نزديك است. پس اين نزديكي طبيعي وي را به احترام ايشان برانگيخت و پيشگوييهاي ايشان را با ميل خاصي تلقي كرد. در اينجا موضوع ديگري است كه سزاوار تدبر است ؛ مورخان عرب هنگامي كه توجه به تدوين تاريخ پيش از اسلام كردند در روايات بني اسرائيل نكاتي يافتند كه زرتشت و پيروان وي را به انبياء بني اسرائيل ارتباط مي داد. طبري اين روايات را ذكر كرده و مورخان پس از وي بدانها استشهاد جسته اند. شكي نيست كه اين روايات باطل و واهي و بي اصل است ولي وجود آنها بر اين دلالت مي كند كه فكرتي يهودي وجود داشته است كه هدف آن نزديكي به دين زرتشتي بوده است و اين فكرت به مرور ايام شكل رواياتي خرافي گرفته و همچنان ترويج مي شده و تكامل مي يافته تا به جايي كه يهوديان را واداشته است كه دعوي كنند كه دين زرتشت مقتبس از دين آنهاست و زرتشت و جانشينان او شاگردان انبياء بني اسرائيل بوده اند.
عقيده ي ملي يهود در شأن كوروش ؛
در مطالب گذشته آراء ناقدين جديد اسفار يهودي را ذكر كرديم ولي اين قسمت بحث مورد توجه ما نيست و نيز آيا پيشگوييها پيش از وقوع حوادث آمده يا پس از آن اختراع شده است تاثيري در آنچه ما در صدد تحقيق آن هستيم ندارد. آنچه را كه ما مي خواهيم خواننده را بدان متوجه كنيم عقيده ي ملي يهود در اين مسئله است. معلوم است كه اسفار يشعياه و يرمياه و دانيال بي اختلافي از كتب الهامي يهود است. آنها ايمان دارند كه هر آنچه پيشگويي آمده است پيغمبران زماني دراز پيش از وقوع حوادث از آنها خبر داده اند و حوادث حرف به حرف آنها را تصديق كرده است و همچنين يهود عقيده ي راسخ دارند كه ظهور كوروش از جانب خدا بوده است. خداي او را براي نجات بني اسرائيل از بلاي عظيمي كه دامنگير آنان بود و براي تجديد عمارت اورشليم برانگيخته است. پس كوروش در كلام يشعياي نبي به شبان خدا و مسيح وي ملقب شده و گفته شده است كه وي اراده ي خدا را اجرا مي كند و خدا او را به نام خود ندا كرده و براي حمايت بني اسرائيل و كوچ دادن ايشان فرستاده است. و در روياي دانيال كوروش در صورت قوچ دو شاخ ( ذوالقرنين) مجسم شده و يشعياه او را در شكل « عقاب شرق » ديده. پس عقيده ملي يهود در اين باب واضح و روشن است. و اين عقيده ثابت مي كند كه ايشان مستند به اسفار مقدس خود تصور مي كردند كه كوروش ذوالقرنين يعني صاحب دوشاخ است و ظهور وي را مصدق بشارت الهامي انبياي خود ميدانستند. مادامي كه امر چنين باشد پس طبيعت حال حكم مي كند كه مقصود در سوال يهود از « ذوالقرنين » تنها شخص كوروش است و بس. يعني همان پادشاهي كه دانيال وي را در شكل قوچ ( لوقرانائيم يعني ذوالقرنين ) ديده هم اوست. زيرا لفظ « قرن » در دو لغت عربي و عبري مشترك است و به طور قطع يهود عرب كوروش را ذوالقرنين مي ناميدند و روايت سدي كه در صفحات پيش آنرا ذكر كرديم نيز اين تفسير را تاييد مي كند زيرا در آن روايت آمده است كه يهود گفته اند كه ذوالقرنين در تورات فقط يك بار ذكر شده است و آن هم تنها در سفر دانيال است. به سبب اين تفسير ساير اشكالات يكباره برداشته مي شوند. پس اكنون نيازي نيست كه كلمه ي « قرن » را از معناي لغوي عام آن به معني ديگري برگردانيم و همچنين لزومي ندارد در وادي تاويلات و تكلفات بارده گمراه شويم. پس شخصيت تاريخي ذوالقرنين در پيشاپيش چشم ما روشن شد. اما آنچه را كه قرآن از احوال ذوالقرنين در پيشاپيش چشم ما روشن شد. اما آنچه را كه قرآن از احوال ذوالقرنين ذكر كرده در آينده ي نزديك خواهيم ديد كه سوانح كوروش مطابقت كامل با آن دارد بي آنكه در اين تطبيق به خود رنجي دهيم
آگاهي بر مجسمه ي سنگي كوروش ؛
نخستين بار كه تفسير ذوالقرنين مذكور در قرآن به كوروش در ذهن من خطور كرد هنگامي بود كه سفر دانيال را مطالعه مي كردم. آنگاه بر آنچه مورخان يونان نوشته بودند مطلع شدم و در نتيجه اين عقيده را بر نظريه هاي ديگر ترجيح دادم. وليكن ديگر دليل ديگري خارج از تورات به دست نيامده و در سخنان مورخان يوناني هم چيزي كه مايه روشن كردن اين لقب باشد يافت نشد. سالها گذشت تا اين كه مشاهده آثار عتيقه ي ايران و مطالعه ي مصنفات دانشمندان آثار در آن باره براي من امكان پذيرفت از آن پس پرده برداشته شد و پيدايش يك كشف « علم الآثار» باستان شناسي ديگر شكوك را نيز از ميان برد و در نزد من ثابت شد كه مقصود از ذوالقرنين بي شك و ترديد فقط كوروش است وبس. بنابرين ديگر نيازي نيست كه شخص ديگري بجز وي تحقيق كنيم. آن كشف باستانشناسي « علم الآثار » مهم مجسمه ي سنگي كوروش به عينه است كه آن را ايستاده در جايگاهي دور از پايتخت قديم ايران , استخر , قريب پنجاه ميل بر كرانه ي نهر « مرغاب » يافته اند و جيمس موريه نخستين كس است كه از وجود آن خبر داد آنگاه پس از سالها سير رابرت كيرپرتو به محل مجسمه رفته و آنرا مورد تفحص دقيق قرار داد و صورتي از مجسمه بامداد ترسيم و نشر كرد , و اين رسم در كتاب سياحت وي به ايران و گرجستان به طبع رسيده است و سپس القس فارستر به سال 1851 ميلادي در مجلد دوم كتاب خود در باره ي مجسمه سخن رانده و بدان بر نصوص تورات استدلال كرده و همچنين صورتي از مجسمه واضح تر از نخستين منتشر كرد و تا اين زمان هنوز خواندن خط ميخي كشف نشده بود ولي فقط ثابت شده بود كه مجسمه از سيروس يعني كوروش است نه ديگري. تحقيقات متاخرين بدان سان اين موضوع را تاييد كرد كه كمترين مجال شك باقي نگذاشت. سپس هنگامي كه نويشنده ي نامور فرانسوي ديولافوا كتاب خود در باره ي آثار قديم ايران تاليف كرد در آن كتاب صورتي از مجسمه كه عكس برداري شده بود انتشار داد و مردم آنرا به طور كامل شناختند. دانشمندان آثار باستانشاسي در قرن 19 ميلادي به حسن فني مجسمه اعتراف كردند و ديولافوا معتقد شد كه مجسمه مزبور نمونه ي بسيار گرانمايه اي از سنگتراشي فني قديم ايران است و گفت كه اين مجسمه يگانه نمونه ي فني آسيايي است كه به بهترين مجسمه هاي يوناني شباهت دارد و شگفت نيست اگر آن را در شمار مهمترين آثار باستاني ايران قرار دهيم. به همين سبب عده اي از دانشمندان آلماني فقط براي اين كه اين مجسمه زيبا را ببينند نه براي مقصود ديگري رنج سفر ايران را بر خود هموار كردند. مجسمه مزبور به بالاي انساني است و بر دو جانب وي دو بال مانند دو بال عقاب و بر سرش دو شاخ همچون شاخ قوچ است. دست راست وي دراز شده و بدان بسوي پيشاپيش اشاره مي كند و جامه ي وي عيناً همان جامه ي معمولي است كه در تصاوير شاهان بابل و ايران مي بينيم. اين مجسمه بي شبهه ثابت مي كند كه تصور « ذوالقرنين» در باره ي كوروش و بس پديد آمده است. در روياي دانيال آمده است كه قوچي را كه ديده است دو شاخ بر سرش بوده ولي مانند ديگر قوچها نيست بلكه يكي از دو شاخ پشت ديگري بوده است , همچنين نيز دوشاخ را در مجسمه مي بينيم. اما وجود دو بال به آنچه در سفر يشعياه آمده مطابقت مي كند ؛ « ادعو عقابا من الشرق , ادعو ذلك الرجل الذي ياتي من ارض بعيدة و يتم سائر مرضاتي – باب 46 آيه 11 » و به سبب اين بالها مجسمه به مرغ شهرت يافته و نهري كه در پايين وي روان است « مرغاب » ناميده مي شده يعني نهر طير و ما با اين مقاله صورت مجسمه اي را القس فارستر در كتاب خود منتشر كرده نقل و ضميمه مي كنيم. اين تصوير روشن و جلي است بدانسان كه جزئيات مجسمه را به بيننده نشان مي دهد. اما كي اين مجسمه ساخته شده ؟ آيا به فرمان كوروش و در هنگام حيات او يا بفرمان يكي از جانشينان وي ؟ اظهار نظر قطعي در اين امر دشوار است. پايتخت عيلاميان و ايران شهر سوسان (شوش ) بوده كه اكنون اهواز نام دارد و اين شهر در جنوب ايران واقع است و پايتخت ماد يا ميديا شهر هگمتانه كه بعدها همدان تحريف كرده اند بوده است. شهر همدان هم اكنون به همين نام موجود است جز اين كه محل ان اندكي از جايگاه قديم تغيير يافته است هنگامي كه ارتخشثت ( آنكه عرب اردشير ناميد ) پس از داريوش به پادشاهي رسيد استخر را پايتخت قرار داد و آنرا با بنيان كاخها و ابنيه آبادان كرد. اين شهر تا آخرين شاهنشاه از خاندان هخامنشي « داريوش سوم » پايتخت كشور بود ولي پس از حمله ي اسكندر به سبب حريق ويران شد بدانسان كه هنگام كشور گشايي عرب , استخر قريه ي كوچكي بيش نبود. آنگاه نزديك استخر شهر شيراز را تأسيس كردند كه فاصله ي آن تا استخر 6 ميل است. ظاهراً مجسمه ي كوروش در روزگار شاهنشاهي اردشير هخامنشي بر پا شده است. چه مجسمه ي مزبور در ناحيه اي از استخر است و در اين ناحيه هيچ اثري از خرابه ها به جاي نمانده جز تختي از سنگ كه مجسمه ي مزبور بر بالاي آن برپاست. پس مي توانيم دريابيم كه مجسمه نيز از عصر اردشير هخامنشي است همچنان كه ديگر مباني استخر از آن زمان است. اگر اين راي ما درست باشد بالنتيجه همين راي نظريه ما را در باره ي اين كه كوروش ذوالقرنين و ذوالجناحين است نيز تاييد مي كند زيرا اين موضوع مي رساند كه اين لقب كوروش در آن عصر مشهور و مسلم بوده حتي ايشان پس از كوروش نيز آن را به ارث برده اند. و چون بر آن شدند كه در زمان اردشير مجسمه اي براي كوروش بسازند اين تصور آنها را بر تصوير وي بدين شكل وادار كرد
تصور كوروش به ذوالقرنين و روايت اسفار مقدس يهودي؛
در اينجا با يك مسئله اساسي روبرو مي شويم و آن اين است ؛ از مجسمه ثابت شد كه تصور ذوالقرنين نسبت به كوروش در نزد خاندان هخامنشي شيوع داشته است ولي اين تصور از كجا سرچشمه گرفته ؟ اگر روايات كتب مقدس يهودي را بپذيريم بايد بگوييم كه مبداء حقيقي اين تصور روياي دانيال نبي و پيشگويي يشعياي نبي است. آيا اين راي را مي پذيريم ؟ به عقيده ي من معلوماتي كه در دسترس ما هست ما بر پذيرفتن اين راي وا مي دارد و كمترين چيزي كه شايسته است بپذيريم تسليم شدن به دو امر است ؛ نخست اين كه روياي دانيال نبي پس از فتح بابل شهرت يافته است , يعني گمان به اين كه چنين رويايي پديد امده است. آري آنچه از رويا متعلق به اسكندر مقدوني است در ان زمان در رويا نبوده است بلكه پس از آن زمان به آن ملحق شده است. دوم اينكه اين رويا و پيشگويي يشعياه دوم همچنان كه در كتاب عزرا آمد هاست به گوش كوروش رسيده و كوروش و درباريانش نه تنها آنرا پسنديده و نيكو شمرده اند بلكه به آن دو متمسك شده و تصوير دو شاخ و عقاب را شعار رسمي براي پادشاه اتخاذ كرده اند. از اين رو پس از آن به ذوالقرنين و ذوالجناحين توصيف مي شده است. يعني يك نوع وصف رسمي مخصوص به وي . و آنگاه براي او مجسمه اي تراشيده و اين دو صفت را براي او در مجسمه نمايان كرده اند و به عبارت ديگر كشف مجسمه آنچه را كه كتاب عزرا گفته بود تصديق كرده است و آن بدينسان است ؛ پيشگوييهاي انبياي يهود بر كوروش عرضه شد و وي آنها را مانند نصوص روحاني بر فضيلت و برگزيدگي خود پذيرفت. ممكن است گفته شو كه آيا روا نيست امر برعكس آنچه ذكر گرديده باشد؟ پس تصور ذوالقرنين و ذوالجناحين تصوري « يهودي » نيست بلكه توان گفت كه خود كوروش يا ايرانيان كساني هستند كه آنرا انديشيده اند و اين تصور ايراني را چون شهرت يافت , پس از آنكه كوروش بدان متصف شد مولفان كتب يهود اقتباس كردند و پيشگوييهاي خود را بر گرداگرد آن حكايت ساختند , پس قوچ ( قرنيم ) را در روياي دانيال ساختند و عقاب شرق را در كلام يشعياه تخيل كردند. باب فرضيه ها هميشه باز است و در اين گونه مباحث راي قطعي نمي توان داد وليكن هر فرضي ناچار بايد سند خارجي داشته باشد كه بدان استناد شود و در اين باده سندي يافت نشده است از اني رو بايد فقط براي القاي چنين شبهه روا داريم از شهادت كتب يهودي بطور قطعي صرف نظر كنيم. ولي علاوه بر اين از راه تفكر و تحقيق به نظر نمي رسد كه ساختمان اين تصور با ساختمان فكري ايرانيان سازگار باشد و شهادت داخلي آن با بلندترين آواز فرياد مي كند كه يك تصور يهودي خالص است , چه يهود هميشه از آغاز بعض حقايق و حوادث زندگي انسان را به قوچ يا بره تشبيه مي كرده اند از قرباني اسحاق تا كفاره ي مسيح و از كتاب خلق تا مكاشفات يوحنا تمثيلات به قوچ يا بره يا بزغاله يكي پس از ديگري مشاهده مي كنيم. و برعكس در خيال ايراني هيچگونه تمثيلي به قوچ يافت نمي شود. كليت ادب اوستا از نظير اين گونه تصورات خالي است.
ذوالقرنين مذكور در قرآن و كوروش ؛
اكنون مي توانيم بگوييم كه مسئله ي لقب « ذوالقرنين » به طور قطع حل شده و جاي هيچگونه ترديدي باقي نمي ماند كه تصور ذوالقرنين تنها در باره ي كوروش بوده است و بس. و اگر از گواهي هاي صريح عهد عتيق هم صرف نظر كنيم , همان مجسمه ي كوروش به تنهايي كافي است كه يك گواه حسي آشكار بر صحت نظريه ي ما باشد. اينك آنچه باقي مانده اين است كه ببينيم آيا تفصيلي كه در قرآن آمده بر كوروش تطبيق مي شود يا نه ؟
در ذيل خواهيم ديد كه مطابقت كامل دارد. آغاز اين گفتار خلاصه اي از آنچه در قرآن در شأن ذوالقرنين نزول كرده آورده ايم اينك بار ديگر بدانها رجوع مي كنيم ؛
1 – انا مكنا له في الارض ؛
نخستين چيزي كه قرآن در ذوالقرنين را بدان توصيف كرده قول خداي تعالي است كه « انا مكناله في الارض و آتياه من كل شيء سببا قرآن 18 / 84 » يعني ما سلطنت و پايداري در ملك را به وي بخشيديم و تمام وسائل و تجهيزاتي را كه براي تقويت فرمانروائي و تكميل فتوحات ضروري است جهت او آماده كرديم. و اسلوب قرآن بر اين جاري است كه در هر جا كاميابي شخصي و سلطنت او به خود خداوند مستقيماً نسبت داده مي شود , چنانچه در آيه ي مذكور مي بينيم , بدان امر عظيمي كه بر خلاف معهود و عادت واقع شده است اراده مي شود و از اين رو بخششي از جانب خدا و رحمتي خاص از سوي او شمرده مي شود چنانچه در سوره ي يوسف نيز مي بينيم كه مي فرمايد : « و كذلك مكنا ليوسف في الارض 12 / 56 » يعني يوسف را در سرزمين مصر متمكن قرار داديم. زيرا يوسف ( ع ) به طرز شگفت آور غير معهودي به فرمانروايي مصر نائل آمده و از اين رو به خدا نسبت داده شده است تا آشكار شود كه اين تمكن از نعم مخصوص خدا بوده كه وي را از زندان بر فراز تخت شاهي نشانده است. و چون اسلوب است ناچار بايد چگونگي رسيدن ذوالقرنين به پادشاهي مانند يوسف در وضع غيرعادي باشد تا در شمار موهبت هاي خاص از جانب خدا به شمار رود و چون از اين لحاظ كوروش را مورد نظر قرار مي دهيم مي بينيم كه وي كاملاً با ذوالقرنين تصوير شده در قرآن مطابقت دارد. چه زندگي او از محيطي آغاز شده كه آنرا حوادث متحيرالعقول فراگرفته است به حدي كه در قالب افسانه ريخته شده است. او هنوز متولد نشده بود كه جد مادريش به ديده ي دشمني سفاك در او مي نگريست و در صدد قتل او بود اما مردمي كه مامور كشتن او بود داراي دلي پر از مهر او شد و بر او رقت آورد و او را از چنگال مرگ رهانيد , آنگاه وي در بيشه ها و دشتها و كوهها پرورش يافت و همچون شباني بيكاره و گمنام به سر برد , در چنين شرايطي ناگهان احوال دگرگونه شد و كوروش را به ميدان كوشش و كار در نهايت آمادگي براند تا بي مزاحمتي به تخت سلطنت مادها نيز برنشست. شكي نيست كه سير حوادث زندگاني عادي هرگز بدينسان نيست , اين كار براستي شگفت و نادر و يگانه است.
و آتيناه من كل شيء سبباً
آنگاه در قرآن آمده است « و آتيناه من كل شيء سببا » يعني تمام وسائل كار و پيروزي را بدو بخشيديم. ببين چگونه اين كلمات آيه با وقوع پادشاهي كوروش مطابق است ؟ جواني كه ديروز چوپان گمنامي بود امروز بر تخت پادشاهي نشسته و بي جنگ و زد و خورد تمام نيازمندي ها و وسائل كار را مالك شده است ! مورخين يوناني مي گويند كليه ي قبايل پارس با كمال ميل به فرمانبري او همراه شدند و در تاريخ براي نخستين بار كشور متحد پارس و ماد به ظهور آمد. آنگاه سپاهيان عظيمي براي وي فراهم آمد كه تا پيش از وي هيچ كشوري به چنان قدرت نظامي قائل نشده بود.
2 – نخستين كار مهم غربي ؛
آنگاه قرآن براي ذوالقرنين سه كار مهم غربي ذكر كرده است كه نخستين آنها به « مغرب الشمس » بود. و غرض آشكار از مغرب الشمس جهتي است كه مي بينيم خورشيد به سوي آن غروب مي كند يعني جهت غرب و معني آن مكان غروب خورشيد به حقيقت نيست زيرا چنين مكاني يافت نمي شود و ممكن هم نيست كه يافت شود و تمام لغات غرب و شرق را به مغرب خورشيد و مطلع آن تعبير مي كنند. اين مسأله در نهايت وضوح است و نيازي به بحث ندارد ولي مسئله بدين آشكاري از آنرو كه مفسرين حرص و ولعي به عجايب دارند به نظر آنان پيچيده آمده و توهم كرده اند كه ذوالقرنين به آن مكاني كه خورشيد به حقيقت فرو مي رود رسيده است و خلاصه اينكه كار مهم نخستين ذوالقرنين حركت به سوي غرب بوده و شكي نيست كه اين كار مهم , ليدي بوده است زيرا اگر ما از شمال ايران به سوي آسياي صغير حركت كنيم به سوي غرب شتافته ايم.
3- كار مهم شرقي ؛
دومين كار مهم ذوالقرنين حركت به مشرق خورشيد يعني به سمت شرق است. هرودوت و كتزياس هر دو اين كار مهم شرقي كوروش را پس از فتح ليدي و پيش از غلبه به بابل ذكر كرده و گفته اند سرپيچي برخي از قبائل صحرا نشين و وحشي او را به قيام بدين كار مهم برانگيخت و اين با آنچه در قرآن آمده « حتي اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع علي قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً – قرآن 18 / 9 » مطابقت دارد. يعني وي چون به نهايت شرق رسيد ديد كه خورشيد برقومي مي تابد كه براي پوشيدن خود از گرماي آفتاب جامه اي ندارند. يعني آنان از قبيله هاي چادر نشين بوده اند كه در شهرها سكونت نمي كرده اند و براي خود خانه اي نمي ساخته اند.
قبايل چادرنشين شرقي ؛
اين قبايل چادرنشين كه بوده اند؟ برخي مطالبي كه مورخين يونان بدان تصريح كرده اند نشان مي دهد كه آنها قبايل بكتريا يعني بلخ بوده اند. اگر به نقشه بنگريم خواهيم ديد كه بلخ به مثابه ي شرق دور ايران است زيرا پس از آن زمين ارتفاع مي يابد و راه را مسدود مي سازد و ظاهراً چنين به نظر مي رسد كه قبايل گيدروسيا در مرزهاي شرقي به فساد و اخلال پرداخته بودند , پس كوروش از مستقر خود برخاست تا پيروزمندانه به بلخ رسيد. و مقصود از گيدروسيا شهرهايي است كه اكنون به مكران و بلوچستان موسومند.
4 – كارهاي مهم شمالي سوم و سد يأجوج و مأجوج ؛
و ذوالقرنين هجوم سوم خود را به شهرهاي كوهستاني آغاز كرد. ناحيه اي كه از پشت كوههاي آن يأجوج و مأجوج مي تاختند و به غارتگري مي پرداختند. وي در آنجا سدي بنا كرد , اين كار مهم سوم او بود و بدينسان بدانجا رفت كه بحر خزر بر سمت راست او بود تا به كوههاي قفقاز به جايگاهي رسيد كه تنگنايي ميان دو كوه آن بود. قرآن اين خبر را اينچنين بيان مي كند: « حتي اذا بلغ بين السدين ؛ وجد من دونهما قوما لايكادون يفقهون قولا – قرآن 18 / 93 » يعني آنان مردمي كوهستاني و متوحش اند از مدنيت و عقل و فهم محروم شده اند. و مقصود از اين « سدين » تنگه ايست كه در كوههاي قفقاز و بر سمت راست قفقاز بحر خزر را مي بينيم كه راه جانب شرقي آنرا مسدود مي كند و بر سمت چپ درياي سياه است كه طريق جانب غربي آن را مسدود مي بندد. در وسط سلسله كوههاي بلندي را مي بينيم كه به منزله ي ديواري طبيعي مي باشد. بدين سبب براي مهاجمين از جانب شمال هيچ منفذي نيست به جز تنگه ي وسط اين كوهها كه مهاجمين از آن مي گذشتند و به غارت بلاد واقع در پشت اين كوهها مي پرداختند. كوروش در اين تنگه سدي آهنين بنا نهاد و با آن سد راه غارتگران را بست. و نه تنها مردم قفقاز بواسطه ي اين سد ايمن شدند بلكه اين سد براي امنيت كليه كشورهاي آسياي غربي به منزله ي دژ مستحكم و دروازه ي مقفل استواري به شمار مي رفت. اما قومي را كه ذوالقرنين در آنجا ديد كه خالي از خرد بودند محتمل است همان اقوامي باشند كه يونانيان آنان را به نام « كولشي » خوانده اند و در سنگ نوشته ي داريوش « كوشيا » ناميده شده اند. اينها تهاجمات يأجوج و مأجوج را به كوروش شكايت كردند و چون از حضارت دور بودند قرآن آنان را بدينسان وصف كرده است : « لا يكادون يفقهون قولا » يعني زبان نمي فهميدند.
بنا بر آنچه گذشت , شخصيت كوروش كبير با پادشاهي كه قرآن تحت عنوان « ذوالقرنين» از او نام برده است مطابقت كامل دارد
نقش برجسته کوروش کبير , ذوالقرنين

